سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

هدیه ای به وسعت کلمات

امشب واقعا شگفت زده شدم...واقعا!!!!     طبق معمول خیلی از شب ها که معمولا میام تو وبلاگم وبعد وبلاگ دوستام رو چک میکنم تا ببینم مطلب جدیدی اضافه کردن یا نه...وارد وبلاگ "روزنوشته هایم"به قلم دوست خوبم مامان مهشید عزیزشدم! قصد تملق ندارم که هرگز هم اهلش نبوده ونیستم اما به واقع همیشه از نوشته های این دوست مجازی(اما واقعی تر از خیلی دوستهای این زمونه) درس گرفته ومی گیرم...اما این بار..........واقعا غافلگیر شدم!اونم درست در اخرین سطر از نوشته: " این پست رو تقدیم میکنم به ملوس عزیز" ......! اره این یک هدیه زیبا وموندگار بود از دوستی مجازی ....که با وجود مجازی بودن دلش رو به دل من نزدیک کرده وبه یاده من بوده!هدیه ای که تا اب...
21 ارديبهشت 1391

پارک شهر

تو این روزها که اردی بهشت داره به نیمه ش میرسه دارم سعی میکنم تا از زیبایی های طبیعت وهوای خوب نهایت لذت واستفاده رو ببرم و خودم رو برای تابستونی گرم شارژ روحی کنم...چشمانم رو با سبزی رخشان برگ های نو...گوشهام رو با صدای پرنده های شادو شرشر آب... وقلبم رو با هوای تازه ولطیف بهاری...!اونم با رفتن به دامان طبیعت!دامان طبیعتی که توی شهر شلوغ وآلوده تهران معمولا پارکه!پارک شهر رو خیلی دوست دارم...خصوصا توی فصل بهار که باغچه های اون لاله کاری میشه وفواره های حوض های بزرگ وآبی رنگش باز میشه....وقتی که باد میاد وقطرات ریز اب رو توی فضا پخش میکنه واونهارو چون مروارید های غلتون پرت میکنه توی صورتت احساس طراوت ونشاط خاصی بهت دست میده......
11 ارديبهشت 1391

زن های وابسته

همیشه...البته همیشه که نمیشه گفت ولی خیلی ساله که دلم خواسته تازمانی که عمر دارم ونفس میکشم شخصیت مستقل وآزادی داشته باشم.چه قبل از ازدواج وچه بعد از ازدواج!همیشه (البته منظورم از همیشه  از اون زمانیه که تونستم افکار مستقلی داشته باشم واین افکار در ذهنم شکل گرفت) از زنهایی که به عناوین واشکال مختلف می خوان وابسته وبه زبون ساده تر آویزونه خصوصا مردها باشن (حالا چه خصوصا همسر...پدر...پسر...برادر...دوست و...) متنفر بودم!از زنهایی که سعی میکنن به واسطه ی ثروتهمسرشون ویا شغل وحرفه خاص همسرشون خودشون رو بالا ببرن وبه نوعی برای خودشون ارزش واعتبار زورکی بخرن !البته هرگز منکر این نمیشم که همسر ادم می تونه باعث سربلندی ویا سرافکندگی ادم باشه...ا...
5 ارديبهشت 1391

(2)خاطراتی از نوروز91

صبح اول ظهر فردا یعنی دوازدهم فروردین راس ساعت دوازده ظهر عازم کاخ موزه گلستان شدیم : کاخ موزه گلستان رو ازین جهت مجموعه نامیدند که شامل چندین وچند کاخ وتالاره که تو هم میتونستی تنها برای بازدید یکی یا چند تا ازین قسمتها بلیط تهیه کنی ودر صورتی هم که برای بازدید از کل مجموعه بلیط تهیه میکردی بلیط ها تا انتهای سال دارای اعتبار بود واگر مثل ما موفق نمی شدی کل قسمتهارو بازدید کنی میتونستی مابقی رو موکول کنی به روزهای بعد سال!اینطوری تمامی سال میتونستی تغذیه فرهنگی بشی ولذت ببری!هرچند برای من در کنار لذت غصه هم به بار نشست!این که میگم غصه کاملا جدی میگم!             مجموعه گلستان شامل قس...
20 فروردين 1391

(1)خاطراتی از نوروز91

نوروز امسال ...نوروز خوبی بود!اگرهمون یه مقدار دندون درد رو هم نداشتم که دیگه خیلی بهتر میشد!ولی با تمام این احوالات فکر میکنم خوده دندون درد سرنوشت منو تو نوروز امسال عوض کرد وباعث شد نوروز متفاوتی داشته باشم!   راستش تا دهم فروردین که جای خاصی نرفتیم ومشغول دید وبازدید های معمول عید بودیم.اما از صبح دهم به بعد بود که باوجود ی که دنودن دردم فتور کرده بود احساسات وطن دوستانه وفرهنگ خواهانه مون گل کرد وبا توجه به اینکه شرایط وقصد سفر هم نداشتیم ونداریم تصمیم گرفتیم از همین تهران خلوت وزیبای نوروزی لذت ببریم.اینه که نمی دونم بگم با کمال تاسف یا خوشبختی بعد از سالها زندگی توی این شهر بزرگ به کله مون زد از یه سری موزه هاواماکن تاریخی&n...
20 فروردين 1391

خدایا یه کاری کن من عیدارو دوست داشته باشم...

خدای خوب ومهربونم سلام....   اول به تو سلام میکنم وبعد به فرشته های قشنگم! امسال هم با تمام خوشی ها ونا خوشی هاش داره تموم میشه ویه ساله جدید داره از راه میرسه ....ومن هم چنان در شوق وحسرت مادر شدن به سر می برم!پارسال این موقع یه فرشته تو اسمونا داشتم وامسال دوتا!!! دوسالی میشه که عید هارو اصلاااااا اصلا دوست ندارم...خصوصا مهمونی رفتن ها ودیدن خصوصا بعضی افراد!!!نمی شه گفت ایراد از اوناست...نه نه ...من همیشه سعی کردم ادم منصفی باشم....ایراد از منه واز دله بی صبر وطاقته من!دیدن بعضی ادما منو یاده خلاء بقول خودم اصلی زندگیم میندازه که باعث میشه گوشه گیر بشم وافسرده!خلاء اصلی بقول خودم هم که واضحه...یه نی نی سالم وصالح!ازینکه تودور و...
28 اسفند 1390

من خدارودیدم!

من چند روزه پیش خدا رو دیدم...اره خدارو!دقیقا یادمه کی  و چه ساعتی بود!دوشنبه هشتم اسفند ماه از سال نود!!!!اونم کجا....تو همین تهرون دود زده خودمون...میون یک عالم ادم ...مرد وزن وبچه !   خدارو خیلی ساله کما بیش میشناسم ولی هرگز نه تا این حد...هرگز تا این حد نزدیک نه دیده بودمش ونه می شناختمش!!هیچ وقت هم فکر نمی کردم یه روز از نزدیک ببینمش....باور کنید راست میگم...من خدارو دیدم با نشانه هاش ...با معجزه اش...اونم تو یه مرکز درمانی تو همین خیابون تخت طاووس خودمون!!!ازدوشنبه تا حالا احساس می کنم غرق نور شدم...غرق هستی وزندگی!!! شاید اگر کسی قبل ازین به خودم میگفت که خدارو دیده بهش می خندیدم ومی گفتم این یا دیوونه ست یا دین نداره....
11 اسفند 1390

برای کودک به دنیا نیامده ام

امروز بیست وهشت سال از روزی که پابه عرصه زندگی گذاشتم میگذره...بیست وهشت سال از روزی که نام زیبای "مادر"رو به مامانم هدیه کردم میگذره...بیست وهشت سال از شبی میگذره که درد شیرینی رو برجان مادرم مستولی کردم ...بیست وهشت سال از شب وروزی میگذره که من به دنیا اومدم...اما هنوز...................................تو به دنیا نیامدی!              عزیزم روزی که تو به دنیا بیای...اون روز روز تولد دوباره منه!!!وتو بهترین هدیه تولدی خواهی بود که از بهترین بهترینها یعنی پرودگار عالم خواهم گرفت!   .خدایا!صدامو بشنو وهدیه قشنگم رو زودتر برسون به دستم!به حرمت بهترین موجود عالم حضرت محمد(ص...
23 بهمن 1390